تبليغاتX
روزگار ما

روزگار ما

وب نوشته های سید رضا سبزقبا

پیرمردی روی صندلی کهنه و رنگ و رو رفته ای سر کوچه خاکی روستا نشسته بود و به نقطه نامعلومی خیره شده بود.کودکانی پابرهنه کنار یکدیگر ایستاده بودند و با هم حرف می زدند.از بین آنها یکی جثه بزرگتری داشت.کمی آنطرف تر زنانی با چادر های سیاه عربی دور فروشنده دوره گردی را گرفته بودند و اجناسش را ورانداز می کردند.خیمه های  نیمه سوخته ای در کنار راه باریک خاکی ده می سوختند و دود غلیظ سفیدی از آنها به آسمان بلند بود.زنی تنها در پشت بام منزل در حال جمع کردن زیلوی تازه شسته اش بود و من از کنار اینهمه اتفاق با ماشین عبور می کردم.هوای بیرون از ماشین خنک است .شیشه را پائین می آورم و باد خنکی به صورتم می خورد.روحم تازه می شود.احساس خوشایندی مرا با خود به دور دستها می کشاند.شفافیت پوست صورتم را بهتر احساس می کنم.باد موهایم را به چرخش و رقص وا می دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 22:41  توسط سید رضا  | 

چند سالی است خاک همدم و همراهمان شده است. با خاک زندگی می کنیم و باورش کرده ایم که جزئی از زندگی ما باشد. امسال بهار رنگ و بوئی دیگر برای ما دارد. رنگ خاک و بوی خاک و گرد خاک همراه بهار از راه رسیده است. امسال بوی بهار با خاک می آید. تا حالا بهاری اینچنین خاک آلوده نداشته ایم. زندگی باید کرد حتی با این گرد و خاک که دست از سر ما بر نمی دارد.ما عادت کرده ایم با خاک همنشین شدن را ولی بهار تا عادت کند به گرد و خاک باید جایش را به تابستان بسپارد. بیچاره بهار...

عادت می کنی بهار جان.سال نوی خاکی شما دوستان مهربانم مبارک...

سرمست باشید حتی با هوای گرد و خاک بهاری امسال...

عکس از سید رضا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 21:29  توسط سید رضا  | 

جمعه ای که گذشت یک روز خاطره انگیز بود.سید مسیح ۲ ساله شد و مادرش ۲۷ ساله.تولدتان مبارک.

دو سال پیش که خدای مهربانم سید مسیح را به ما هدیه داد دوست داشتم تاریخ تولدش را به جلو ببرم و در فروردین ماه ثبت کنم. ولی به دلیل اتفاقی که افتاد حیفم آمد این تاریخ خجسته و مبارک را تغییر دهم.داستان این است که قرار بود سید مسیح در اسفند ماه به دنیا بیاید. کلی برنامه ریزی کردم که یکی از دوست داشتنی ترین مردان این سرزمین اذان و اقامه را تلفنی در گوش سید مسیح بخواند.با مدیر دفترش در تهران هماهنگ کرده بودم ولی حضور غیرمنتظره سید مسیح همه برنامه ریزی مرا بهم زد.سید مسیح چند روز زودتر تشریف آوردند.تازه بعد از تولدشان بود که متوجه شدیم تاریخ تولد سید مسیح با تاریخ تولد مادرش یکی است.هر دو ۲۸ بهمن ماه.این تقارن را به فال نیک گرفتم و از تغییر تاریخ تولدش صرف نظر کردم.

دو سال از آن روز خجسته می گذرد.ایزد یکتا را به خاطر همه محبتهایش سپاسگزارم.سراسر زندگی ما از محبت ایزد منان لبریز است.خدای مهربان من باز هم سپاس.

سيد مسيح در جشن تولد 2 سالگي

 

سيد مسيح در جشن تولد 2سالگي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 21:50  توسط سید رضا  | 

ديروز دستان كوچك سيد مسيح در دستم بود و مرا با خود مي كشيد به سالهاي دور نوجواني ...

ظهر بود و مهمان مادربزرگ بوديم.سيد مسيح بهانه بيرون را مي گرفت.دستم را محكم در دست داشت و مرا با خود به سوي باغ مي كشاند. رفتيم تا به باغ كوچك كنار رودخانه رسيديم. باغي كه باغ نبود و سالها بود كه نامش را پارك نهاده بودند. گوشه اي از پارك ساختمان بهداشت رشيديان قرار گرفته است و حالا اين مركز بهداشتي تعطيل شده است. از دور كه نگاهم به نگاه سرد درختان باغ افتاد خاطرات دوران نوجواني ام مرور شد. هجوم تك تك خاطرات را به ذهنم حس كردم. سيد مسيح دستم را مي كشيد و من بدون هيچ مقاومتي خودم را به او سپردم تا با خود مرا به آن دوران برساند.

به باغ كه رسيديم ديگر از آنهمه درختان نارنج و ليمو خبري نبود. ۱۰درخت كنار دور تا دور باغ رديف هم نشسته بودند و همديگر را نظاره مي كردند. تك درخت كناري هم در وسط چمن باغ خودنمائي مي كرد.چمن رنگ و روئي نداشت. انگار تن آدمي نحيف و مريض است كه رو به مرگ نشسته تا برايش فاتحه بخوانند. زمين فوتبال گل كوچك آسفالتي، هنوز همانطور سفت و سخت بود با آنهمه پستي و بلندي كه قبلا ناهمواري ها را نمي ديديم. سرمان به بازي فوتبال گرم بود و دلمان به دوستي ها خوش. هيچكس در باغ نبود. انگار نه انگار كه اينجا روزگاري رونقي داشته است.

ياد بازي كردنهايمان افتادم. روزهاي جمعه از صبح در باغ بوديم و بازي مي كرديم و ظهر كه به خانه مي رفتيم نگاه هاي غضبناك پدر بود كه با زبان بي زباني مي گفت كي ميخواي به خونه برگردي؟ اين مادر بود كه مي گفت برو دست و صورتت را با آب و صابون بشور و بيا نهارتو بخور و اين من بودم كه عذر خواهي مي كردم كه ديگه به باغ نمي روم ولي دوباره قولم يادم مي رفت و مي رفتم.

ياد علي يساري افتادم كه يه روز وقتي دو بار پشت سر هم گل خوردم سرم داد زد و گريه ام گرفت. نخواستم گريه ام را ببينند. تا آخر باغ دويدم و گوشه اي زير درخت نارنج نشستم و اشكام سرازير شدند. علي يساري دنبالم آمد و سرم را بوسيد و عذر خواهي كرد.

ياد مسعود چالي افتادم كه با آن هيكل چاقش خوب بازي مي كرد و تكنيك خوبي داشت و ما را هم راهنمائي مي كرد. مي گفت وقتي به سرعت حركت مي كني و توپ را در اختيار داري، با همان سرعت بزن سر توپ. دفاع خودش تا شوشتر مي رود و خنده ما بود كه هوا بود.

ياد شهاب بهرامي افتادم كه عيد ۷۱ در تقويم جيبي ام نوشت در "هنگام تنگدستي آشناها غريبه مي شوند."

ياد ولي و مسعود افتادم كه به ليلي و مجنون معروف بودند و هميشه خدا با هم بودند با مقوائي در دست و عدس و نخودي هائي در جيب براي بازي "دوز".استاد اين بازي بودند. حريف نداشتند. محال بود بتواني شكستشان بدهي.

تك تك دوستان را به ياد آوردم. سيد مسيح را فراموش كردم. پيدايش كردم. مي دود. نميتوانم دستش را بگيرم. خودش را از من رها مي كند. درخاطراتم جولان مي دهد. برگشتم با سيد مسيح كمي بازي كنم ولي نتوانستم. هجوم خاطرات باغ رهايم نمي كنند. دوباره جلوي چشمانم رژه مي روند.

چقدر شلوغ مي شد وقتي مي خواستيم بازي كنيم. همهمه اي بود عجيب. ياد غلامحسين خادم پور افتادم. ياد سعيد برادرش كه تكنيكي بود و ريز نقش و كمي هم شيطون. ياد سيد رضاي عابديني. استادفريدون نقاش. ياد سعيد قرباني كه زياد نمي آمد ولي وقتي مي آمد دعوا بود كه با كدام گروه باشد و با كدام گروه نباشد.

امروز روز عجيبي است. سيد مسيح دست بردار نيست. نمي توانم او را از باغ جدا كنم. دلم نمي آيد از باغ بروم.دوست دارم بنشينم و با خاطراتم زندگي كنم. كمي بيشتر با دوستان قديمم باشم. دوستاني كه ديگر نيستند. شهاب بهرامي. محسن يوسف جاتي و فكر كنم به دوستاني كه هستند و سالهاست نديدمشان.كريم گنجويان،حسن احمدي،اكبر عشيري،حجت، رضا سياه .

بابا رضا  گفتن سيد مسيح مرا از افكارم جدا مي كند. نگاهي به ساعت مي كند .وقت نهار گذشته است.مادر بزرگ منتظر است. سيد مسيح راضي به رفتن نيست. به دنبال گنجشك ها مي دود. بهانه خوبيست. به ترفندي او را تا منزل مادر بزرگ هدايت مي كنم. به منزل رسيديم. هنوز به دوران خوش نوجواني فكر مي كنم. به دوران دوستي ها. به دوران خوشي ها. رفيق هاي خوب و دوست داشتني...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 20:29  توسط سید رضا  | 

دوشنبه شب خبري را دريافت كردم كه باعث خوشحالي اهالي هنر دزفول گرديد. فيلم كوتاه "براي او " ساخته سيد مرتضي سبزقبا موفق به دريافت جايزه بهترين فيلم نخستين جشنواره هنري ايران ۱۴۰۴ در تهران گرديد. از طرف خودم و همسرم و از همه مهمتر از طرف سيد مسيح سبزقبا اين موفقيت بزرگ را به ايشان تبريك مي گويم.
سيد مرتضي سبزقبا
 
موفقيت روز افزون ايشان را از پروردگار متعال خواستارم.
عوامل فيلم
تصويربردار : امير علي­ويسي - دستيار تصويربردار : مهدي پيوسته ، رضا خاقاني - صدابردار : هادي ساعدمحكم -  عكاس : رضا چراغ­چشم - تصويربردار پشت­صحنه : بابك زراعتي - منشي صحنه : فاطمه سياح­ طرفي - طراح صحنه و لباس : حميد نورآبادي – تدوين و صداگذاري : فريد دغاغله - بازيگر : محمدرضا صانعيان - امور توليد : حسين عليزاده -  با سپاس از : علي محمدوند ، مرضيه­السادات بدر - مدير توليد : عليرضا مهدويان پور .

گفتنی است فیلم " برای او " در حوزه ی هنری استان خوزستان تهیه و تولید شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 8:59  توسط سید رضا  | 

وقتي ركاب مي زدي ، حس و حال عجيبي داشتي. اون دوچرخه فكسني كورسي كه گوشه حياط كوچك خانه مي گذاشتي و ظهر كه مي شد با بچه هاي تيم مي رفتي توي جاده سردشت.چه لذتي برايت داشت.سخت شيفته اش شده بودي.

يادم نمي رود روز اولي كه با بچه هاي تيم آشنا شدي.جمعه ها مثل هميشه با دوچرخه مي رفتيم سايت،فوتبال،زمين خاكي. تقريبا همه بچه هاي مسجد با دوچرخه مي آمدند .يكي دو نفر از بچه ها موتورهاي باباهايشان را مي آوردند.مثل من كه وسپاي بابا را مي آوردم. يادش بخير. در راه برگشت بوديم كه با تيم آرحمان همراه شدي. وقتي آرحمان ركاب زدنت را ديده بود كه چطور و با چه شور و شوقي پا مي زدي گفته بود : خوب ركاب مي زني و تو در جواب گفته بودي : تازه از فوتبال برمي گردم.خسته ام و گرنه بهتر مي توانم پا بزنم. همان يك ديدار و رقابت برايت كافي بود تا بروي با تيم و دوچرخه اي برايت تهيه كردند و تمرين تمرين و تمرين.

 هر روز توي اتاقكي كوچك در سد تنظيمي لباس عوض مي كردي و گاهي با بچه هاي تيم و بيشتر اوقات تنهايي به جاده مي زدي. هميشه غروب خودت را به مسجد مي رساندي. نماز جماعت حاجي را هيچ وقت ترك نكردي به بهانه تيم و تمرين. يادم هست هميشه سعي مي كرديم در نماز جماعت كنار هم باشيم. بوي عرق تنت برايم لذتبخش بود. به آن عادت كرده بودم. باورت مي شود بوي بدي نبود؟ نه به خاطر اينكه دوستت داشتم نه. بوي خستگي و تلاش مي داد. بوي زندگي مي داد. يك سال بعد عضو تيم دزفول بودي و به مسابقات استان رفتي. در اهواز با تمام پشت پا زدنهاي دوستان و نادوستان سوم شدي و سال بعد به مشهد و مسابقات كشوري. باورش سخت بود. دو سال سابقه ركاب زدن و عاشق دوچرخه شدن و دهم در كشور. يادش بخير. كم كم دست نيافتني مي شدي. دوستان نگرانت بودند. همه مي گفتند داري از بچه ها دور مي شوي و نمي دانم چه شد كه آنگونه شد. من و تو هيچ وقت از هم دور نبوديم. هيچ وقت از هم جدا نبوديم . همه حسودي مي كردند به دوستي ما. هر روز بايد همديگر را مي ديديم.

ولي اتفاق افتاد آنچه نبايد اتفاق مي افتاد. تو در يك چشم به هم زدن عوض شدي. انگار كسي تو را جادو كرده باشد. ديگر نمي خنديدي. سكوت و اخم. ريش هايت بلند شده بودند. رغبتي به كوتاه كردنشان نداشتي و من روز به روز بيشتر نگرانت مي شدم. دوستان مي گفتند نگران نباش. از گناهانش توبه كرده ولي من نگران بودم. من تو را خوب مي شناختم. تو كم كم افسرده شدي و پژمرده.سكوت،سكوت و سكوت. هر چه به اين در و آن در زدم فايده نداشت و در بدترين شرايط ممكن به خدمت سربازی رفتي .كجا؟ زابل .دوران آموزشي. دو بار با تو تلفني صحبت كردم. اميدم را از دست دادم وقتي برايم حرف زدي.20 دقيقه صحبت با تو مرا از تو نااميد كرد. تو از دست رفته بودي. نااميد و افسرده شدي بودي. دلم برايت تنگ شده بود. دلم براي ديدنت لك زده بود. به محمد رضا كه بچه محله ما بود و در كنارت خدمت مي كرد گفتم هوايت را داشته باشد ولي كاري از دست او هم ساخته نبود. آمدي و بعد پاسگاهي در شمال. فاجعه آنجا بود كه رخ داد. از بس افسرده بودي و خراب از خدمت مرخصت كردند كه برو خانه استراحت كن. به خانه آمدي و سه بار بستري در بيمارستان سلامت اهواز ....

در خانه نشسته بودم. ظهر بود. داداشم دبيرستان درس مي خواند و من دانشجو بودم. آن روز داداش ظهر كلاس داشت. يك ساعت بعد به خانه برگشت. خبر را داد. تو براي هميشه رفتي و مرا تنها گذاشتي. محسن جان. باورت مي شود دوباره بعد از سالها دارم برايت اشك مي ريزم؟ دوباره يادت افتادم. چرا نتوانستم كمكت كنم. خودم را هرگز نمي بخشم. آه.... خداي مهربان من... خداي خوب من.... احساس مي كنم مي توانستم كمكت كنم تا از اين منجلاب فكر و خيال و افسردگي و اين چيزي كه دوستان نامش را توبه گذاشتند بيرونت بياورم ولي نتوانستم.

تا مدتها هر شب خوابت را مي ديدم. هر شب داستاني جديد در خواب برايم اتفاق مي افتاد و تو مرا اميدوار مي كردي و حالا اين من بودم كه داشتم از دست مي رفتم كه حاجي به همراه بچه هاي مسجد به منزل ما آمد. ديگر جاي درنگ نبود وگرنه من هم جا پاي تو مي گذاشتم. تلنگري كه حاجي به من زد از خواب بيدارم كرد. شرايط روحي من كم كم عادي شد و افسردگي رفت. ولي هنوز نمي توانم به خودم بفهمانم كه مقصر نيستم. احساس مي كنم مي توانستم كمكت كنم و نكردم؟ آه...خسته ام و نگران. محسن جان تو رفتي و آرام شدي ولي اتفاقي جديد و نگران كننده در حال انجام است. يكي ديگر از همان بچه هاي مسجد كه مثل تو جانمان در يك روح بود دارد از دستم مي رود. محسن جان،چه بگويمدعا كن بتوانم كنارش باشم. بي سر و صدا تنهايي به اهواز رفته و پيوند مغز و استخوان انجام داده. فقط يكي از برادرانش خبر دارد و من. خودش را از من پنهان مي كند كه بيشتر دلبسته و نگران نشوم. شبها زود مي خوابد و از خانه بيرون نمي رود. نمي دانم چه حالي دارد. محسن جان، رضا دارد از دستم مي رود.دلتنگ شده ام و خسته......

خداي مهربان من.دوستانم را به تو مي سپارم. هواي همه شان را داشته باش. آخر من با دوستانم زندگي كرده ام. دوستشان دارم. خودت كه مي داني...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 10:44  توسط سید رضا  | 

فوتبال ورزش پرطرفدار و جذابي است كه انسانهاي زياد و متفاوتي را جذب خود كرده است.حتي سياستمداران نيز كم و بيش جذب فوتبال شده اند.آنچه را كه بوسيله فوتبال مي توان بدست آورد ، مسلماً با ورزشهاي ديگر نمي توان بدست آورد و اگر هم بدست آيد قابل مقايسه با فوتبال نيست.شهرت،ثروت،قدرت و خيلي از مسائل مختلف و متفاوتي كه اينجا جاي بحث ما نيستند.فوتبال تافته جدابافته ي ورزشهاست.

از ساليان گذشته تا كنون فوتبال دزفول مديران مختلفي را به خود ديده است.هر كدام با توجه به توانايي هاي خود در عرصه مديريت هيئت فوتبال دزفول ، سكان هدايت فوتبال اين شهر را در اختيار داشتند و رو به جلو حركت نمودند.بدون شك موفق ترين رئيس هيئت فوتبال دزفول كسي جز دكتر بهمن سهرابي نبوده است.دكتر سهرابي علاقه عجيبي به فوتبال داشت.ايشان با توجه به جايگاه اجتماعي خود در نزد مردم دزفول ، توانستند اعتباري بزرگ و شايسته به فوتبال دزفول ببخشند و شرايطي فراهم نمود تا در سايه حضور ايشان در هيئت فوتبال دزفول شاهد رشد و تعالي فوتبال دزفول باشيم.

جوانان مستعد و با استعداد دزفولي كه فوتبال را نه فقط يك ورزش بلكه بهترين تفريح و عشق خود مي دانستند و با فوتبال زندگي مي كردند.برگزاري فوتبال در رده هاي مختلف سني اين امكان را فراهم مي آورد تا پشتوانه مناسب و ارزشمندي در سالهاي آتي جهت حضور تيمهاي قدرتمند در استان و كشور دربين جوانان پديد آيد.

پدرم كه سابقه اي ديرين در فوتبال دزفول دارد ، از روزهاي اوج فوتبال در بين جوانان دزفولي سخن فراوان مي گويد.از اينكه مسابقات باشگاه هاي دزفول با چه شور و حرارتي برگزار مي شد.از اينكه بعد از كار روزانه همگي با دوچرخه به استاديوم مي رفتيم و تمرين مي كرديم و غروب خسته و كوفته به خانه برمي گشتيم.تعريف مي كند كه وقتي بازي رسمي داشتيم ، پس از بازي اگر مي برديم همگي به خانه هاي خود مي رفتيم و اگر بازي را مي باختيم ، همه با هم به بستني فروشي مشهدي حسين جنب امامزاده سبزقبا مي رفتيم و شادان و خندان بستني مي خورديم ، بعد به خانه مي رفتيم.فوتبال چيزي فراتر از يك ورزش در بين جوانان دزفولي نسلهاي گذشته بوده است.بهانه اي براي بيشتر بودن در كنار هم و دوست داشتن دوستان از جان عزيزتر.

از سال ۱۳۷۰ كه وارد فوتبال شدم ، ۲۰سال گذشته است.حدود ۵ سال فوتبال را ادامه دادم و سال ۱۳۷۵ به كميته داوران پيوستم.فوتبال دزفول هر سال مسابقات مختلفي را به خود مي ديد.نوجوانان، جوانان، اميد   بزرگسالان كه خود در سه رده برگزار مي شد و با شور و هيجان خاصي اين روند ادامه داشت.كم كم رونق فوتبال دزفول از تب و تاب افتاد.روز به روز مشكلات ورزش بيشتر شد و كم كم گريبان فوتبال را نيز گرفت.نداشتن منابع مالي، عدم مديريت و برنامه ريزي صحيح از هيئت فوتبال ، عدم همكاري و مساعدت سازمانها و ارگانهاي دولتي،عدم استقبال شركتهاي خصوصي و مشكلات اقتصادي باعث شد فوتبال دزفول روزهاي بدي را تجربه كند.اينها فقط بخشي از مشكلات دزفول بود كه توان و رمقي براي رونق فوتبال باقي نگذاشته بود.آموزش و پرورش كه به عنوان بزرگترين تربيت كننده فوتباليستهاي جوان اين شهر مطرح بود نيز نتوانست مانند گذشته اين بار عظيم را بر دوش كشد و كما في سابق وظيفه خود را در كشف استعداهاي پنهان ورزش ايفا نمايد.كم كم ورزشگاه هاي دزفول خالي از فوتباليست شد.ديگر مانند سابق نبود كه وقتي به استاديوم مي رفتي ،جايي پيدا نمي كردي تا بتواني نيم ساعتي تمرين كني و فقط دور زمين چمن بدوي.الان اگر كسي پيدا شود كه به استاديوم برود به راحتي و بدون هيچ زحمتي  مي تواند در زمين شماره يك ورزشگاه تمرين كند.زمين شماره يك استاديوم كه زماني آرزو مي كرديم بتوانيم در آن بازي كنيم ،حالا به همين راحتي و البته با كلي ناراحتي خالي از فوتباليست و به اصطلاح ما دزفوليها باد آن را مي برد و مي آورد.  آغاز اين بي رونقي و بي حالي فوتبال دزفول را مي توان از سال ۸۰ به بعد جستجو كرد و اوج آن را در دو سه سال گذشته مي توان ديد.

امسال هم همين آش است و همين كاسه.نمونه اش را عرض مي كنم.مسابقات فوتبال اميدهاي باشگاه هاي دزفول با شركت ۵ تيم كه فقط در روزهاي جمعه برگزار مي شدند،انجام شد.

خنده دار نيست؟نه به خدا ، بايد به حال فوتبال شهرمان گريست.نه به حال فوتبال ،بلكه مديران فوتبال شهرمان، ريئس هيئت فوتبال شهرمان،جوانان فوتبال دوست شهرمان.

مهمترين دليل اين بي رونقي و بي حالي در فوتبال دزفول ، وجود هيئت فوتبالي بي حال و بي برنامه و فرسوده است.اينكه مي گويم فرسوده،سخن گزافي نيست.دقت كنيد، شما براي پياده نمودن اهداف مديريتي و برنامه ريزي جهت رشد و به ثمر رسيدن ورزشي مثل فوتبال چقدر زمان نياز داريد؟يك سال، دو سال، پنج سال،ده سال،بيست سال چطور؟واقعاً چند سال؟قريب ۲۰سال است ريئس هيئت فوتبال شهر ما دزفول ، شخص بزرگواري است كه حاضر نيست از اين رياست دست بردارد و اجازه دهد كس ديگري سكاندار اين هيئت شود.آيا واقعاً هنوز براي به ثمر رسيدن اهدافتان در رسيدن فوتبال دزفول به جايگاهي شايسته نياز به زمان داريد؟۲۰سال زمان كمي نيست.فكر نمي كنم بيش از اين ايشان به زمان نياز داشته باشد.انصافاً زمان زيادي است.مديريت طولاني مدت ايشان باعث از بين رفتن انگيزه و بوجود آمدن روزمرگي در برنامه هاي هيئت فوتبال شده است.عدم  انتقاد پذيري،عدم برنامه ريزي صحيح از طرف ايشان و نبود خلاقيت در مديريت،فوتبال دزفول را روز به روز دچار افول كرده است.

جناب آقاي رئيس،اگر خدمت و تلاشي براي فوتبال دزفول نموده ايد كه مي دانم انجام داده اي، ممنون و سپاسگزاريم.دستتان درد نكند.اما تو را به خدا اجازه دهيد اين زحمات شما هدر نرود.اجازه دهيد دوستان جوان و كاربلد و دلسوز كه در دزفول حضور دارند دستي به روي اين فوتبال بكشند و فوتبال را از اين بدبختي و فلاكت خارج سازند كه شكوفايي فوتبال برابراست با شكوفايي استعداد هاي پنهان جوانان دزفولي .باور بفرماييد اگر همين امروز هم استعفا بدهيد خيلي دير است.مي ترسم از روزي كه استعفاي شما دردي را دوا نكند و آنوقت است كه بايد فاتحه فوتبال و فوتبال دوستان را بخوانيم.كما اينكه همين امروز هم بوي الرحمانش بلند شده است.

بدون شك كناره گيري شما از رياست هيئت فوتبال دزفول و حضور فردي جوان و شايسته و علاقه مند به كار در فوتبال، مي تواند خوني تازه در رگهاي خشكيده فوتبال دزفول بدواند.

نكته:رياست كميته داوران فوتبال دزفول قريب ۲۰سال است كه توسط شخص آقاي رحيم ريحانپور اداره مي شود.چون با ايشان دوستي ديرينه دارم و بسيار به ايشان ارادت دارم نامش را بيان نمودم.

جناب آقاي رحيم ريحانپور عزيز و بزرگوار،براي شخص شما بسيار احترام قائلم و از صميم قلب آرزوي سربلندي و توفيق روزافرون دارم.زحمات شما در طي ۲۰سال گذشته برهيچ داوري در دزفول و حتي استان پوشيده نيست اما...

۲۰سال است كه رئيس كميته داوران دزفول هستي.خسته نشدي؟آيا وقتش نرسيده سكان هدايت كميته داوران فوتبال دزفول را به جوانترها واگذار كنيد و اجازه دهيد جوانان با انگيزه جاي شما را پر كنند؟

 به فكر ما نيستيد ، به فكر سلامتي خود باشيد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 15:53  توسط سید رضا  | 

گذر زمان را حس نمي كنم. نمي دانم كي روز مي شود و كي شب. با او كه باشي مثل من مي شوي. سرخوش و سرمست. بويش بوي بهشت مي دهد و نفسش نفس عاشقي. اين را من نمي گويم. كسي كه با او بوده   مي گويد. باور كنيد از وقتي آمده رنگ زندگي تغيير كرده است. نمي دانم به رنگ ارغوان شده يا به به رنگ خدا. آنچه مي دانم اين است كه از طرف او آمده. همين...

 جديدترين عكسهاي سيد مسيح كه روز جمعه در شهيون برداشته شد.

سيد مسيح

 

سيد مسيح

 

سيد مسيح

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 12:34  توسط سید رضا  | 

كارخانه قند دزفول كه تعطيل شد يا بهتر بگويم تعطيلش كردند،خيلي ها بيكار شدند.عمو محمود هم كه انباردار شركت قند بود بيكار شد.هيچكس باورش نمي شد شركتي با اونهمه همه عظمت ورشكسته و تعطيل بشه ولي شد. اونهايي كه دل بسته بودند به راه افتادن دوباره شركت،مرتب پيگيري مي كردند.تهران مي رفتند.جلوي مجلس و وزارت صنايع و چند جاي ديگه مي نشستند و تحصن مي كردند.هر بار هم كه برمي گشتند از اين و از اون قول گرفته بودند كه مشكل كارخونه برطرف مي شه و به حق و حقوقشون مي رسن ولي نرسيدن و نشد.كارخونه قند دزفول كه يكي از بهترين كارخونه هاي قند كشور بود به دست نمي دونم كي تعطيل شد و اموالش به غارت رفت.

عمو محمود هم مثل بقيه كارگرا و كاركنان شركت بيكار شد.دوتا دختر و يه پسر ده دوازده ساله داشت.بايد شكم زن و بچه اش را سير مي كرد.با كمك اطرافيان وامي گرفت و وانت پيكان خريد كه باهاش كاربكنه. مدتي با پيكان وانت كار مي كرد تا اينكه يه شب اتفاقي افتاد.پسر عمو محمود كه تازه ياد گرفته بود پشت فرمون بشينه ، ماشين را روشن كرد.عمو محمود هم كنار پياده رو نشسته بود و سيگار مي كشيد.پسر عمو محمود آروم آروم دنده عقب مياد و يهو هول ميشه و پا روي گاز و برخورد شديد با پاي عمو محمود و خرد و خاك شير پاي عمو محمود و پلاتين و گچ و شصت روز خوابيدن مطلق توي خونه و باقي قضايا.

گريه و زاري از پسر و دلداري از عمو محمود.پلاتين توي پاي عمو محمود ماند ولي گچ پا را كه باز كردند ديگه عمو محمود نتونست درست راه بره.پاي شكستش مي لنگيد.كسائيكه عمو محمود را ميشناختن مي دونن چقدر براش سخت بود.عمو محمود سالهاي دوران جواني را در تيمهاي فوتبال دزفول بازي كرده بود.معروف بود به سيم خاردار.هيچكس نمي تونسن به راحتي از سد عمو محمود رد بشه.مدافع مستحكم و قدري بود.حالا عمو محمود بايد با اين پاي كمي كوتاه شده و با پلاتين لنگ لنگان راه مي رفت.با وانت كه كار مي كرد مشكلش دوچندان شده بود.خودش مي گفت ديگه نمي تونه  مثل سابق كمك مردم وانت را بار كنه. معمولاً وقتي بار مي برد كمك مي كرد كه وانت را بار كنند.حالا اينجوري خيلي از مشتري هاشو از دست داده بود.

وانت را فروخت و پيكان خريد.پيكان تر و تميزي بود. سفيد يخچالي ، مدل بالا و مرتب.مسافر كشي مي كرد.وقتي اوضاع كار و بار را ازش مي پرسيدي مي گفت خدار ا شكر.خوبه.راضي ام.

آخرين باري كه عمو محمود را ديدم، اومد دفتر پيشم.يه چاي براش ريختم.ميل كرد.غروب بود.مي گفت يه مسافر به تورش خورده.مي خواسته بره ترمينال اهواز.كسائي كه دزفول را ميشناسند مي دونند ترمينال اهواز با مركز شهر فاصله اي ندارد.چسبيده به شهره.عمو محمود مي گفت مسافر دربست مي خواسته بره ترمينال.مي گفت مگه ديوونم كه ببرمش.ببرمش تو راه سر به نيستم كنه و ماشين را ورداره ببره؟

 وقتي اينجوري گفت فهميدم به شدت از مسافراي غريبه و مشكوك مي ترسه.تا اينكه عيد رفته بودم اهواز.زنگ زدند .عمو محمود از ديروز نيومده خونه.موبايلشو هم جواب نمي ده.اثري از عمو محمود نيست.شماره شهرباني ماشين را بهم دادن و گفتن اگه ماشين را تو جاده ديدم خبر بدم.

خيلي متاسف شدم.از چيزي كه مي ترسيد سرش اومد.

يك هفته بعد جسد عمو محمود در اطراف مزارع شوش نزديك ريل قطار پيدا شد.دو گلوله بهش شليك شده بود.يكي از صورت رد شده بود و ديگري به شكم خورده بود.هنوز ماشين پيكان عمو محمود پيدا نشده.از قاتل هم خبري نيست.بعد از پنج سال هنوز هر وقت به ياد عمو محمود مي افتم شديد دلم براش تنگ مي شه. خدا رحمتش كنه.راستي ممكنه قاتل عمو محمود اين نوشته منو بخونه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 15:1  توسط سید رضا  | 

امروز دوباره از کنارم رد شد و دیدمش.ایندفعه بیشتر دقت کردم تا درست و حسابی ببینمش.سرش پایین بود و به زمین زل زده بود.انگار یک نفر با کف دستش محکم سرش را رو به پایین فشار می داد تا سرش را بلند نکند.منتظر یک لحظه بودم تا نگاهم با نگاهش گره بخورد.اگر فقط یک لحظه چشمانش با نگاهم تصادف می کرد ُ کار تمام بود و من به مراد دلم می رسیدم.بی شک این بهترین تصادف دوران زندگی من می شد.آخ که امروز هم نشد.شاید فردا این اتفاق بیفتد.وای اگر بشود چه می شود!

جان مادرت سرت را بالا بگیر تا ببینمت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 9:39  توسط سید رضا  |